ترانه ی باران
بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از ان می که می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما... روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بینهایت است. آدم عاشق بود. دنبال کلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت: حالا تو در بینهایتی، عکس من در اشک عاشق است. دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد ای عشق از آتش اصل و نسب داری از تیره ی دودی ، از دودمان باد آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد از خاک ما در باد ، بوی تو می آید تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد قیصر امین پو زندگی آرام است، مثل آرامش یک
خواب بلند. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده برایش اشک بریزی بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد ، زمین به مقصدی که نمی خواست رفته است! من این سو تو آن سو نسیمی کاش! جهان بامی ست که یکی در فراز و یکی در فرود نگاهی کاش! دنیا خانه ای ست در کوچه ای بی نسیم و بی نگاه بی پنجره ای از لبخند و ما خانه به خانه می گذریم با قلب هایی در مشت مبادا مرگ نام ها را دریابد. " سید ضیاءالدین شفیعی" ماکسانی که به فکرمان هستند را به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمان نیستند. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برایمان گریه نمی کنند. این حقیقت زندگی است . عجیب است ولی حقیقت دارد. اگر این را بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست. مرا بسپار به یادت به وقت بارش باران گر نگاهت به ان بالاست و در حال دعا هستی خدا ان جاست دعایم کن که من تنهاترین تنها نمانم قصه ها را گفته ایم چیزی نمانده برای گفتن کاش میشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا که روزی معشوق از دست نرود میدانی که خاصیت عشق این است زمانی که دانستی و دانست این راز را، هر دو گریزان میشوید نمیدانم چه رازیست فراموش نکن شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم: آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود افسوس كه قصه ی مادر بزرگ راست بود...همیشه یكی بود یكی نبود و حرفهایی هست برای نگفتن!
یك پروانه عاشق یك فیلسوف شد كه داشت كتابی درباره عشق می نوشت. یه روز پروانه گفت كه به محبت احتیاج دارد، و فیلسوف یك فصل به كتابش اضافه كرد در باب اقسام محبت. یك روز دیگر پروانه اشك می ریخت و فیلسوف یك فصل جدید نوشت درباره فوائد اشك... یك روز پروانه لب به سخن گشود و از مرد گله ای كرد وفیلسوف بیانیه قرایی در تبرئه خودش به كتاب اضافه كرد... دست آخر یك روز پروانه دلشكسته شد و رفت و مرد فصل آخر كتابش را با عنوان بی وفایی پروانه ها نوشت و هرگز نفهمید كه یك پروانه گاهی باید كلمات عاشقانه بشنود، گاهی احتیاج دارد به دست هایی كه در سكوت اشكش را پاك كند، گاهی باید كمی شكوه كند! و مرد هرگز نفهمید كه عشق واقعی در قلب پروانه بود و در اشك هایش و در شكوه های كودكانه اش.... پروانه به جای دیگری سفر كرد و آدم های دیگری را عاشق كرد و هیچ كس با خواندن كتاب مرد عاشق نشد....
خدا حقیقت است عشق در عمل یعنی: دلسوزی,یاری واز خود گذشتگی. خدا را شکر گذارید که شعله ی عشق خود را در قلبتان نهاده است. به نام خالق عشق عشق، جاودانه است. اُنس نگرفتهای. حتی اگر در را نیز به روی عشق باز كنی، است. البته متوجه میشوی كه دلت به رقص درآمده است؛ موسیقی آسمانی را كه همچون آبشار فرو میریزد، میشنوی؛ رایحهای را در خود استشمام میكنی كه پیش از آن، سابقه نداشته است اما زمان میبرد تا تو خود را جمعوجور كنی و بفهمی حادثهای كه در تو اتفاق افتاده، چیزی نیست مگر حضورِ حضرتِ عشق. به نام خالق باران امروز یه روز زیبا و بارانی بود این غزل زیبای بارونی رو به تمام عاشقان باران تقدیم می كنم باران چه خوشست رقص گلها به ترانه های باران به فدای بانگ تندر که زند صلای باران چو به شیشه ضرب گیرد,دلم از نشاط رقصد که ندای رحمت دوست بود,صدای باران اگر ابر پر سخاوت همه جا گهر فشاند من از آسمان نخواهم گهری بجای باران من و کوچه های جنگل به هوای نیمه ابری که درخت و سبزه رقصد به ترانه های باران تو که این غزل بخوانی عجب است که اگر ندانی من بی نوا چه حالی کنم از نوای باران بنگر به حلقه ی گل که چمن نگین نشان شد بنشسته جای گوهر,در دانه های باران دلم از صدای تندر به شکوفه می نشیند که ز خنده های او می شنوم ندای باران چوگلی به خاک افتد ز نهیب تند بادی همه را به گریه آرد,غم های های باران ز گناه چون کویرم چه کنم اگر نبارد به هوای رحمت او,ز لبم دعای باران؟ به هوس ((برای یاران)) چه بسا غزل سرودم چه شود ز من بماند غزلی ((برای باران؟)) كاش بچه بودیم بچه ها به ۵ دلیل دوست داشتنی هستند: ۱.گریه می کنند چون گریه کلیدبهشته. ۲.قهرکه می کنند زودآشتی می کنند چون کینه ندارند. ۳.چیزی که می سازند زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند. ۴.باخاک بازی می کنند چون تکبر ندارند. ۵.خوراکی که دارند زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون آرزوهای دراز ندارند. آه خدا؛ گفتم: خسته ام گفتی: لا تقنطوا من رحمة الله... از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر/53) گفتم: هیشكی نمیدونه تو دلم چی میگذره گفتی: إن الله بین المرء و قلبه... خدا حائل است میان انسان و قلبش(إنفال/26) گفتم: هیچ كسی رو ندارم گفتی: نحن أقرب إلیه من حبل الورید... ما از رك گردن به انسان نزدیكتریم(ق/16) گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی! گفتی: فاذكرونی، اذكركم... منو یاد كنید،تا یاد شما باشم(بقره/152)

قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

زندگی شیرین
است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی
است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی
زیبایی است، مثل زیبایی
یک غنچه ی باز.
زندگی
تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست،
زندگی راز دل
مادر من.
زندگی مثل زمان در گذر است...


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

زمین کوچه ای ست

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.

![]()
زمانی که عشق در قلب آدمی ماوا داشته باشد,قادر به رنجاندن دیگران نخواهد بود.

عشق، تجربهی كسانیست كه بهروشنی و دلآسودگی و آزادی رسیدهاند.
تنها قلهها هستند كه میتوانند تمامی چشماندازِ پیرامونشان را زیرِ چترِ نگاهِ خود بگیرند.
اگر طالبِ تجربهی عشق هستی، به مراقبه بپرداز.
اگر طالبِ گلهایی، بوتهها را تیمار كن.
آبشان بده،
كودشان بده،
به آنها مهر بورز تا ببالند و به گُل بنشینند.
گُلها در زمانِ مناسب خواهند رویید.
نگرانِ آنها نباش.
نمیتوانی آنها را زودتر از موعدِ مقرر برویانی.
نمیتوانی آنها را مجبور كنی زودتر از موعدِ مقرر شكوفا شوند.
عشق، گُلیست كه در وجودِ تو میروید.
فقط كافیست زمینه را مهیا كنی.
خود را به روی بیكران باز كن؛
عشق میآید
و در دلِ تو خانه میكند.
ابتدا، خود باش.
ابتدا، خود را بشناس
و با خود اُنس بگیر.
عشق، پاداشِ این اُنس و آشناییست.
عشق، پاداشیست از فراسو.
عشق، میهمانیست كه به دلهای آشنا و بیدار سر میزند.
اگر عشق درِ خانهی تو را بكوبد، با هزار و یك بهانه، در را به رویش باز نمیكنی زیرا با خود،
عشق را نخواهی شناخت زیرا با او دیداری نداشتهای.
وقتی عشق، برای نخستینبار، تو را از خود سرشار میكند، گیج میشوی؛ نمیدانی چه اتفاقی افتاده
عارفان، آشنایانِ همیشگی عشقاند.
عشق، همواره در ساحتِ عرفان میماند.
برای تجربهی عشق،
باید به ساحتِ عرفان، قدم بگذاری.
عشق،
صفتی از صفاتِ الهی نیست،
بلكه ذاتِ خداوند است.
همهچیز از چشمهی عشق میجوشد.
عشق، خداست.
عشق، حقیقتِ فرجامین است.
ورای ساحتِ عشق، مرتبهای نیست.
درواقع، پیش از آنكه به عشق برسی،
باید ناپدید شوی.
وقتی عشق هست، تو در میان نیستی.
وقتی عشق را مییابی كه جویندهای در میان نباشد.
تو و عشق با هم جمع نمیشوید.
یا تو در میان خواهی بود و یا عشق.
خودت باش.
خودت را محترم بشمار و دوست بدار.
بدان كه خداوند، تو را میخواسته است،
بنابراین، به تو هستی داده است.
تو خواستنی هستی.
تو محبوبِ خداوند هستی.
اگر سیمای حقیقی خود را ببینی،
عشق در تو آغاز میشود.
عشق، پایان ناپذیر است.
میتوانی عشق را با همهچیز و همهكس سهیم شوی.
چیزی از عشق كاسته نمیشود.
هرچه بیشتر عشق را ببخشی،
قدرتِ بیشتری برای بخشیدن مییابی.
بدونِ توقع و چشمداشت ببخش.
بدونِ توقع و چشمداشت دوست بدار.
حتی توقعِ یك سپاس را نیز نداشته باش.
خود را وامدارِ كسی بدان كه پذیرای عشقِ توست.
سلطانِ بخشندهی عشق باش، نه گدایی متوقع.



| قالب وبلاگ : فقط بهاربیست |
تبلیغات


